تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان
خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم
ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي
آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها
و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا
«خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي
آمد. ابرها، برگها ...
اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام
علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي
رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري
گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير
و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته...
اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
تورا به خدا براي خودمان دعا کن که
خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:56  توسط نمی دانم
|
