 |
|
... |
|
پنجشنبه بیستم فروردین 1388 |
 |
| |
|
...و تو می خندی ؛با همه ی چشمت ،همه ی لبت ،همه ی روحت ؛و دستان کوجک و
لطیف فرزندت را می بوسی . و او با ناز لب های غنچه شده اش می گوید :بابایی ...
و لپ های نرمش دو مرتبه گل می کند و فردا صبح با هوش سرشارش به مدرسه می رود .
تو ! ای به جامه ی خویش فرو پیچیده!
کی مرا توانی فهمید که روان پریشانه بدن کوفته ی فرزندم را بیش می کوبم ! با همه ی دستم ،همه ی پایم ، همه ی زورم !...
و در خماری وهم آلوده ام التماس لب های وارفته اش را درک نمی کنم که ضجه می زند : بابا...
و لپ های رو به زمختی اش دوباره کبود می شود و فردا صبح با ذهن سرشار از فقرش به زباله گردی می رود...
|
| |
 |
|
|
 |
| |
 |
|
... |
|
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 |
 |
| |
|
خودم را فرو خواهم ریخت! باید این حجم کهنه ی خوب فهمیده نشده را بشکنم. به این می اندیشم و دیگر هیچ!من نمی هراسم. |
| |
 |
|
|
 |
| |
 |
|
به کسانی که از ظلم انسانی خسته اند |
|
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 |
 |
| |
|
ای کاش گاو بودم و لذت نشخوار کردن،بارزترین لذت زندگی ام بود و "ما" های شبانه ام ـکه همه می گویند تسبیح خداست ـ متعالی ترینش.ای کاش ،ای کاش داغ خلیفگی بر پیشانی ام نبود .
ای کاش ،ای کاش،ای کاش ،همان اولین بار لذت فهمیدن سوار عصب هایم نمی شد؛که از آن پس نگذاشت هیچ حس شیرین روزانه ای ،آسان مرکوب این مرکب شود.
ای کاش گاو بودم و بهشتم نه آن بود که با علم و عرفان و اخلاق کسب می شد بلکه همان بود،همان محوطه ی بد بوی گاوداری یا نهایتاً همان مساحت سبز در آغوش پرچین های روستا.
ای کاش،ای کاش پیامبری که برایم آمده بود همان مرد بی روح و سردی بود که یونجه برایم می آورد؛یا باز نهایتاً همان مرد مهربان که از دیدنم و شمارش من و همتاهایم همه ی وجودش می شکفت.
ای کاش،ای کاش،ای کاش دو پا نبودم.دو پا برای تحمل این بار عظیم دانش و فهم و فلسفه و دین بسیار کم است و اصلاً چرا این راه دور؟! دو پا حتی برای فهم احساسات ساده ی انسانی ، حتی برای اینکه بفهمیم"میازار انسان،که او زنده است که جان دارد و جان شیرین خوش است"کم است.
و دارم می اندیشم، و آرزو میکنم:که"او"،آن داناترین او،به رنجی که می برم ،این کفران رابر من خواهد بخشایید که حکایت تاخت به خود است و نه شکایت ساخت از او.ای کاش ،به تعداد همه ی دو پاها ،ای کاش ؛گاو مش مختار بودم.
|
| |
 |
|
|
 |
| |