تبليغاتX
Midanam ke Nemidanam
  Midanam ke Nemidanam

باید تا دیر نشده خودم را خوب بفهمم. (سارتر)

 

...

پنجشنبه بیستم فروردین 1388

 

 ...و تو می خندی ؛با همه ی چشمت ،همه ی لبت ،همه ی روحت ؛و دستان کوجک و

لطیف فرزندت را می بوسی . و او با ناز لب های غنچه شده اش می گوید  :بابایی ...

و لپ های نرمش دو مرتبه گل می کند و فردا صبح با هوش سرشارش به مدرسه می رود .

   تو ! ای به جامه ی خویش فرو پیچیده!

کی مرا توانی فهمید که روان پریشانه بدن کوفته ی فرزندم را بیش می کوبم ! با همه ی دستم ،همه ی پایم ، همه ی زورم  !...

و در خماری وهم آلوده ام التماس لب های وارفته اش را درک نمی کنم که ضجه می زند : بابا...

و لپ های رو به زمختی اش دوباره کبود می شود و فردا صبح با ذهن سرشار از فقرش به زباله گردی می رود...

 

 

 
 

 

آرشيو مطالب

فروردین 1388
اسفند 1387
 

امکانات جانبی

RSS 2.0