 |
|
... |
|
پنجشنبه بیستم فروردین 1388 |
 |
| |
|
...و تو می خندی ؛با همه ی چشمت ،همه ی لبت ،همه ی روحت ؛و دستان کوجک و
لطیف فرزندت را می بوسی . و او با ناز لب های غنچه شده اش می گوید :بابایی ...
و لپ های نرمش دو مرتبه گل می کند و فردا صبح با هوش سرشارش به مدرسه می رود .
تو ! ای به جامه ی خویش فرو پیچیده!
کی مرا توانی فهمید که روان پریشانه بدن کوفته ی فرزندم را بیش می کوبم ! با همه ی دستم ،همه ی پایم ، همه ی زورم !...
و در خماری وهم آلوده ام التماس لب های وارفته اش را درک نمی کنم که ضجه می زند : بابا...
و لپ های رو به زمختی اش دوباره کبود می شود و فردا صبح با ذهن سرشار از فقرش به زباله گردی می رود...
|
| |
 |
|
|
 |
| |